تبلیغات
salam - شفای حضرت ابولفضل العباس2

بى اعتنایى به نذر
عالم جلیل القدر ((حاج شیخ مهدى كرمانشاهى )) از پدر بزرگوارش نقل مى كرد:
در حرم ((حضرت اباالفضل العباس (ع ))) مشرف بودم ایاّم ، ایاّم زیارتى و حرم مملو از جمعیت بود، در این اثناء مرد و زن عربى با هم مشغول زیارت خواندن شدند و دور ضریح طواف مى كردند تا اینكه به بالاى سر ((حضرت اباالفضل (ع ))) رسیدند.
((یك وقت دیدم همسر آن مرد عرب به ضریح چسبید به طورى كه تمام اعضایش از سر و صورت و پیشانى و بینى و شكم و دست و پا همه به ضریح میخ كوب شد.))
از هول این حادثه صداى ناله و شیون مردم بلند شد و هر چه خواستند او را از ضریح جدا كنند نمى شد تا اینكه صداى فریاد شوهرش بلند شد و گفت : ((یا عباس )) زن من پیش شما گرو باشد من الان مى روم گاومیش را مى آورم و بعد رفت .
معلوم شد اینها گاومیشى را نذر حضرت كرده بودند ولى بعد پشیمان شده و به نذرشان عمل نكرده بودند.
كم كم مردم جمع شدند به نحوى كه حرم و رواق و ایوان طلا پر از جمعیت شد و جلوى رفت و آمد بسته شد.
همه منتظر نتیجه بودند كه آخرش چه مى شود.
ما گمان كردیم منزل این عرب دو سه فرسخى شهر است و رفتن و آمدنش ‍ چند ساعت طول مى كشد ولى مثل اینكه نزدیك بود، چون بعد از ساعتى ((دیدم افسار یك گاومیش چاق را گرفته و دارد مى آید. بمجرد وارد شدن به صحن ، زن از ضریح جدا شد.)) مردم هلهله و شادى كردند و صلوات فرستادند.(67)
باز عشق آهنگ دیگر ساز كرد
در عراقى شور غم آغاز كرد
بانگ زد كه اى عشق باز پرفنون
عاشقى را جستجو كن در جنون
خویش را گم كن كه یابى عشق را
ورنه مانى در پى الاّ ولا
هر یكى در عشق ، هستى سوخته
عاشقى را از حسین آموخته
چشمشان دیگر نبیند جز خدا
جز خدا، دانند باقى را فنا
در فناى خود، بقا را یافتند
شهر تسلیم و رضا را یافتند
زان همه امشب دلم با صد امید
مى رود سوى اباالفضل رشید
آن خداى فضل و آن باب كرم
شیر بیشه دین ، امیر محترم
در شجاعت ثانى شیر خدا
عبد صالح سر خوش از جام ولا
آنكه آمد در وفادارى فرید
آنكه مانندش دگر گردون ندید(68)

سكّه حضرت
سید سند عالیجناب ، ((آقاى سیّد جعفر نجفى آل بحرالعلوم ،)) از ((مرحوم آشیخ حسن نجل صاحب جواهر)) از فقید بزرگوار ((آشیخ محّمد طه نجفى على الله مقاماتهم )) نقل فرمود:
در ایّام طلبگى مفلس و بى پول بودم ، یك روز از نجف اشرف به كربلاى معلى مشرف شدم و با رفیقى كه از خودم بى پول تر و مفلستر بود، توى حرم مطهر ((حضرت عباس (ع ))) مشغول زیارت بودیم كه یك وقت دیدم مرد عربى میخواهد یك سكّه عثمانى بنام ((مجیدى )) كه ربع مثقال طلا ارزشش ‍ بود، در ضریح مقدس بیندازد.
جلو رفتم به او سلام كردم و گفتم : من طلبه اى مستحق هستم و در امور زندگیم درمانده و معطلم ، مجاهده و ایثار ثوابش بیشتر است ، عرب گفت : دلم مى خواهد به شما بدهم ولى از حضرت میترسم چون نذر این بزرگوار كرده ام و آن را میخواهم در ضریح بیندازم .
گفتم : ((حضرت عباس (ع ))) كه نیازى به این پول ها ندارد؟! هر چه اصرار كردم قبول نكرد، فكرى كردم ، دیدم نخ قندى در جیب دارم ، به مرد عرب گفتم : ما این مجیدى را به نخ مى بندیم ، تو سر نخ را در دست بگیر و مجیدى را داخل ضریح بینداز. و بگو: نذرت را دادم مى خواهى بگیر و مى خواهى به این طلبه بده .
پیشنهادم را قبول كرد، مجیدى را محكم به نخ بستم و به او دادم آن را توى ضریح رها كرد و در حالیكه سر نخ را در دست داشت چند مرتبه كشید و ول كرد تا صداى سكّه را شنید و مطمئن شد كه به ته ضریح رسیده ، همان حرف را زد بعد طبق قرار، پول را بالا كشید، نیمه هاى راه گیر كرد و بالا نیامد، باز شل كرد به زمین ضریح رسید، مجددا بالا كشید، باز وسط راه گیر كرد، چند مرتبه پائین و بالا كرد فایده اى نبخشید.
مرد عرب گفت : ببین ((حضرت عباس (ع ))) مجیدى را مى خواهد بالا نمى آید، سر نخ را به ما داد آن قدر كشیدم كه نزدیك بود نخ پاره شود. من رو به ضریح كردم و گفتم : مولانا من حرف شرعى دارم ،گفتم : كه مجیدى مال تو است ، ولى نخ كه مال تو نیست مال ماست ول كن .
مرد عرب نخ را گرفت و شل كرد به زمین خورد این دفعه وقتى نخ را كشید خود نخ آمد نخ را گرفتم و از حرم بیرون آمدم .
آمدیم توى صحن مطهر و یك گوشه صحن نشستیم به چپق كشیدن ، وقتى كه چپق را آتش زدم بقیه چوب كبریت را به زمین انداختم .
باد آتش را به موضع مخصوصى كه مرد عربى در آنجا خوابیده بود برد، عرب بى نوا در اثر سوختن محل ، از خواب پرید و باعصبانیت پیش ما آمد.
پیش از آنكه اجازه اعتراض به او بدهیم ، گفتم : برادر عرب ما گناهى نداشتیم باد آتش را نزد شما آورد.
گفت : معلوم مى شود حال روز شما خراب است .
گفتم : بله ، ما مفلس جامع الشرائط هستم . گفت : بسیار خوب یك مجیدى نذر دارم بشما مى دهم تا از افلاس و بى پولى در آیید.
بله بدین ترتیب ((آقا و مولا حضرت عباس (ع ))) ما را از بیچارگى و ضعف و بى پولى ریال نجاتمان داد.(69)
اى تحفه عالم الستى عباس
وى اسوه عشق و حق پرستى عباس
تا از تن اطهرت دو دستت افتاد
از غم كمر مرا شكستى عباس
اى شبل على حیدر صفدر عباس
در معركه ها توئى غضنفر عباس (70)


دست بریده
عالم جلیل القدر، محدث متقى ، ((حضرت آیة الله آملا حبیب الله كاشانى رضوان الله تعالى علیه )) فرمود: یك عده از شیعیان در ((عباس آباد هندوستان )) دور هم جمع مى شوند و شبیه ((حضرت عباس (ع ))) را در مى آورند، هر چه دنبال شخص تنومند و رشید گشتند، تا نقش حضرت را روى صحنه در آورد پیدا نكردند.
بعد از جستجوى زیاد، جوانى را پیدا كردند، ولى متأ سفانه پدرش از دشمنان سرسخت ((اهل بیت (ع ))) بود، بناچار او را در آن روز شبیه كردند، وقتى كه شب فرا رسید و جوان راهى منزل مى شود موضوع را به پدرش ‍ مى گوید.
پدرش مى گوید: مگر عباس را دوست دارى ؟ جوان مى گوید: چرا دوست نداشته باشم ، جانم را فداى او مى كنم .
پدرش مى گوید: اگر اینطور است ، ((بیا تا دستهاى تو را به یاد دست بریده عباس قطع كنم .))
جوان دست خود را دراز مى كند. پدر ملعون بدون ترس دست جوانش را مى برد، مادر جوان گریان و ناراحت مى شود و گوید: ((اى مرد تو از (حضرت فاطمه زهرا) شرم نمى كنى ؟)) مرد مى گوید: اگر ((فاطمه )) را دوست دارى بیا تا زبان تو را هم ببرم ، خلاصه زبان آن زن را هم قطع مى كند و در همان شب هر دو را از خانه بیرون مى اندازد و مى گوید: بروید شكایت مرا پیش ((عباس )) بكنید.
مادر و پسر هر دو به ((مسجد عباس آباد)) مى آیند و تا سحر دم ((منبر)) ناله و ضجه مى زنند، آن زن مى گوید: نزدیكیهاى صبح بود كه ((چند بانوى مجلله اى را دیدم كه آثار عظمت و بزرگى از چهره هایشان ظاهر بود. یكى از آنها آب دهان روى زخم زبان من مالید فورى شفا یافتم .))
دامنش را گرفتم و گفتم : جوانم دستش بریده و بى هوش افتاد، بفریادش ‍ برسید.
آن بانوى مجلله فرموده بود آن هم صاحبى دارد. گفتم : شما كیستید؟
فرمود: ((من فاطمه مادر حسین هستم .)) این را فرمود و از نظرم غایب شد، پیش پسرم آمدم ، دیدم دستش خوب و سلامت است . گفتم : چطور شفا یافتى ؟
گفت : در آن موقع كه بى هوش افتاده بودم ، ((جوانى نقاب دار بر سر بالینم آمد و فرمود: دستت را سر جاى خود بگذار وقتى كه نگاه كردم هیچ اثرى از زخم ندیدم و دستم را سالم یافتم .))
گفتم : آقا مى خواهم دست شما را ببوسم یك وقت اشكهایش جارى شد و فرمود: ((اى جوان عذرم را بپزیر چون دستم را كنار نهر علقمه جدا كردند.))
گفتم آقا شما كى هستید؟
فرمود: ((من عباس بن على (ع ) هستم )) یك وقت دیدم كسى نیست .(71)
یاور من گر شود خداى اباالفضل
از دل و از جان كنم ثناى اباالفضل
نیست دروغ این كه گویم این سخن راست
هست رضاى خدا رضاى اباالفضل
مرثیه عالیش دهند به عقبى
آنكه شد اندر جهان گداى اباالفضل
ناطقه لال است تا كه وصف بگوید
از ادب و حلم و از حیاى اباالفضل
گر كه بود عقده اى بدل ، بگشاید
قدرت دست گره گشاى اباالفضل
در دو جهان است چشم جمله محبان
بر كرم و جود و بر عطاى اباالفضل
در دل من كى هواى خلد برین است
چونكه بود بر سرم هواى اباالفضل
جمله شهیدان خورند غبطه چو بینند
روز جزا حشمت و علاى اباالفضل (72)


فرزند نداشت
سه سال قبل (1380 قمرى ) در تهران بودم ، تصادفا در روز نهم محرم در مجلس با گوینده داستان زیر آشنا شدم ایشان از مداحان و ذاكران حضرت اباعبداللّه (ع ) بود.
گفت : یك روز سوار تاكسى شدم ، تا به یكى از مجالس سوگوارى ((حضرت اباعبداللّه (ع ))) بروم .
در طى راه فهمیدم راننده تاكسى شخصى آشورى و عیسوى مذهب است . وقتى كه به مقصد رسیدم ، خواستم پول كرایه را از جیبم درآورم ، گفت : پول را پیش خودت نگه دار، من از شما پول نمى گیرم .
گفتم : چرا؟ گفت من با خودم ، عهد و پیمان بسته ام كه از خدمتگذاران به ((حضرت اباالفضل (ع ))) كرایه نگیرم .
گفتم براى چه ؟ گفت : بخاطر اینكه من كرامتى دیده و یادگارى از آن حضرت دارم ، كه به پاس همان عنایت از خادمان آن جناب كرایه تاكسى نمى گیرم ، گفتم : داستان چیست ؟براى من تعریف كن ؟!
گفت : داستان اینستكه : من از نعمت و جود فرزند بى بهره بودم ، چند سال پس از ازدواج در صدد معالجه هاى گوناگون بر آمدم و نتیجه اى نگرفتم ، به اولیاء دین متوسل شدم بهره اى نبردم ، در اثر معاشرت با رانندگان مسلمان نام ((عباس )) و آبرومند بودن آن حضرت را نزد خدا شنیده بودم ، پس از ناامیدى از اولیاء دینم ، به خدا توجّه نمودم و گفتم : ((پروردگارا اگر این ((عباس )) در خانه تو آبرو دارد من بواسطه او از تو فرزند مى خواهم )) این توسل را كردم ، بعد از مدتى زنم حامله شد و فرزندى برایم آورد و ((من بوسیله حضرت عباس داراى فرزندم .)) و از آن زمان تا حالا با خودم عهد كردم از خادمان حضرتش كرایه نگیرم .(73)
اى آنكه گردیدى پدر بر فضل ،عباس
هم فضل دارى هم هنر هم ، عدل عباس
عباس سردار رشید ملك اسلام
اى با شهامت نا خداى فلك اسلام
عباس ماه پرفروغ آل هاشم
بر درگه او جبرئیل آمد ملازم
عباس شیر بیشه فضل و شجاعت
عباس بحر بیكرانى از عنایت
عباس فریاد رساى آدمیت
از ناى پاك حق نداى آدمیت
او زاده آزاده ام البنین است
او باب حاجت بر تمام مؤ منین است (74)

درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


صفحات جانبی


نظرسنجی

    نظر شما درباره این وبلاگ ؟





آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :