تبلیغات
salam - شفای حضرت ابولفضل العباس3


خادم العباس
((مرحوم آیت الله العظمى اراكى رحمة الله علیه )) از مرجع بزرگ ((حضرت آیت الله العظمى میرزا محمد حسن شیرازى )) صاحب فتواى معروف تنباكو نقل كرد كه ایشان فرمودند:
من براى زیارت مرقد منّور(( امام حسین (ع ))) از سامرا به سوى كربلا روانه شدم ، در مسیر راه به یكى از طوایفى كه در آنجا سكونت داشتند رسیدم و به آنها وارد شدم .
رئیس طایفه از من پذیرائى گرمى كرد، در این میان زنى نزد من آمد و گفت :(( السلام علیك یا خادم العباس ، سلام بر تو اى خادم عباس .))
من از این جور سلام كردن متعجب شدم ، از رئیس طایفه پرسیدم این زن كیست ؟ گفت : خواهرم است . گفتم : چرا اینطور به من سلام مى كند؟!
گفت : علت دارد گفتم : علتش چیست ؟ گفت : من سخت بیمار بودم به طورى كه همه بستگانم از درمان و ادامه زندگیم ناامید شدند، مرگ هر لحظه به من نزدیك مى شد. در حال احتضار بودم ، ناگهان منظره اى در برابر چشمم آشكار شد، دیدم خواهرم بر بالاى تپه اى كه جلو محلّ طایفه ما قرار دارد رفت و رو به سوى بارگاه ((حضرت عباس (ع ))) كرد با گیسوى پریشان و دیده گریان گفت : ((یااباالفضل از خدابخواه به برادرم شفا عنایت كند.))
ناگهان دیدم دو بزرگوار به بالین من آمدند، یكى از آنها به دیگرى فرمود: برادرم (( حسین )). ببین این زن مرا وسیله شفاى برادرش نموده از خدا بخواه او را شفا دهد.
((آقا امام حسین (ع ))) فرمود: برادرم (( عباس )) این شخص باید از دنیا برود، كار از كار گذشته ، باز خواهرم براى دومین بار و سومین بار از(( مولانا العباس ‍ (ع ))) تقاضاى عنایت و لطف كرد، دیدم ((حضرت عباس (ع ))) با دیده اشكبار به (( امام حسین (ع ))) فرمود: برادرم از خدا بخواه این بیمار شفا یابد و گرنه لقب (( باب الحوائجى )) را از من بردارید و بگیرید.
((امام حسین (ع ))) با توجهّى كامل فرمود: اى برادر خدایت سلام مى رساند و مى فرماید:(( این لقب برازنده وجود توست و تا قیامت پابرجاست و ما به احترام تو این بیمار را شفا دادیم .))
من سلامتى خود را باز یافتم ، از آن ببعد خواهرم به هركس كه ارادت خاصى داشته باشد و مقام نورانى او در قلبش جاى بگیرد، او را(( خادم العباس )) مى خواند، این است راز سلام دادن خواهرم به این نحو مخصوص .(75)
عباس عبد صالح پروردگار است
فضلش براى خلق آشكار است
عباس اى سقاى اطفال برادر
غافل نگشتى یكدم از حال برادر
در كربلا داد جوانمردى تو دادى
تا آنكه بر روى عقیدت جان نهادى
جانها به قربان تو و عهد و وفایت
بر حق شدى فانى كه چون حق شد بقایت
اى ماه آل هاشمى اى با شهامت
اى زنده و جاوید نامت تا قیامت
امشب من غمدیده رو سوى تو دارم
از طوس روى دل سوى كوى تو دارم
باب الحوائج حاجت ما را رواكن
ما را طلب اى دست حق در كربلا كن
(ثابت ) زده بر دامنت دست ارادت
او را مكن در حشر نومید از شفاعت (76)


نتیجه ظلم
نوشته اند: در زمان حكومت (( مجدالملك )) كه ظاهرا از حكام زمان قاجار بوده و بعضى ها نوشته اند:(( میرزا محمد خان ارباب )) كه از خانهاى معروف بوده یكى از كارگزاران و مباشران و مزدوران و نوكران و بادمجان دور قابچین هایش یا به قول معروف نوچه هاش ،كه كربلا بوده .
زن مُتَموّلى را مى بیند و به قصد اَخًاذى و باج به دروغ او را متهم كرده و نسبت هاى ناروا مى دهد، تا از این راه از آن مخدره پولى بگیرد.
آن بانو زیر بار نمى رود و از پول دادن امتناع مى كند. آن مزدور بى حیا دست به یقه مى شود، ولى آن خانم از دستش فرار مى كند و به حرم (( حضرت اباالفضل (ع ))) مى آید.
دست به شبكه هاى ضریح مقدس آن حضرت انداخته و با سوز و گداز به آن حضرت استغاثه مى كند.
مى گوید:(( یااباالفضل دخیل و در پناه تو هستم به فریادم برس .))
اما آن مزدور ستمكار و گستاخ با كمال پر روئى وارد حرم شده و دست زن را گرفته از حرم مقدس بیرون كشیده و پول مورد نظر را از او با زور میگیرد.
خدّام حرم هم نتوانسته بودند در برابر این ظلم عكس العملى انجام دهند و از پناهنده حرم مبارك دفاع نمایند، اما صاحب خانه بخوبى انتقام آن زن مظلومه را از ظالم مى گیرد، همین مزدور وقتى كه با ارباب خود سوار ماشین مى شود كه به نجف اشرف بروند، در مسیر راه اتفاقا با خودرو دیگرى تصادف مى كند و بر اثر این تصادف دستش را از شانه از دست مى دهد و دستانش متلاشى و خورد مى شود.
در بعضى كتابهاى دیگر نوشته اند: سوار طراره (قایق ) مى شود دستش ‍ مى پیچد و مى شكند و بى هوش مى شود.
به مریض خانه و اطباء و پزشكان مراجعه مى كنند از معالجه مأ یوسش ‍ مى نمایند و آن دست قطع مى شود(( این نتیجه جسارت به زوار و پناهنده حضرت عباس (ع ) است )).(77)
خیل ملك ملتجى بنام ابوالفضل
جن و بشر سر بسر غلام ابوالفضل
هر كه بود در دلش فروغ ولایت
میشود آگاه از مقام ابوالفضل
بوسه بخاك درش زنند به اخلاص
پادشهان بهر احترام ابوالفضل
بر سر بام جهان همیشه نوازد
كوس شهامت فلك بنام ابوالفضل
اهل وفا نیست هر كسى كه نیاموخت
درس وفادارى از مرام ابوالفضل
ساقى دوران بدشت كرببلا ریخت
باده رنج و الم بجام ابوالفضل
جور مخالف به بین كه بر لب دریا
خشك شد از قحط آب كام ابوالفضل (78)


هر چه دارم از عباس علیه السّلام
پارسال (1376) برج 5 یا 6 بود كه یكى از این كلیمى مذهبها در مغازه ما آمد و گفت : دو دست مبل دارم اینها را مى خواهم تعمیر كنید (من نمى دانستم ایشان كلیمى است چون سلام علیكش ، احوال پرسیش ، مثل مسلمانها بود و چندین بار با یك حالتى مثل حالت مسلمانها گفت : خدا بابایت را بیامرزد، و یكى دو هفته بود،كه پدرم فوت كرده بود، بعد گفت : دو دست مبل دارم اینها را مى خواهم تعمیر كنید) و از اصفهان ببرم .
گفتم : اشكالى ندارد و بطرف منزلش حركت كردم تا در خانه اش رسیدم ، مثل آداب مسلمانها رفتار مى كرد و تا دم در خانه یك جورى با من حرف میزد كه من شاید همه فكرى مى كردم ، الاّ اینكه ایشان كلیمى باشد، توى راه هم كه مى رفتیم دیدم به كلیسا خیلى نگاه مى كند یك مقدار شك و شبه مرا گرفت .
آن موقعى كه داشتم نزدیك منزلش مى شدم بین حالت خوف و رجا گیر كردم كه از او سؤ ال كنم شما كلیمى هستید یا نه ؟! گفتم : شاید یك حرف بى ربطى زده باشم ، یك وقت ناراحت شود، دم در خانه كه رسیدیم ، دیدم آداب مسلمانها را مراعات نكرد، حداقل به یك یا الله گفتن با یك زنگ زدن كه ما مهمان داریم .
بدلم صِفت و سخت برات شد، گفتم : ازش بپرسم . گفتم : معذرت مى خواهم شما كلیمى هستید؟ یك نگاهى به من كرد و گفت ، چرا مگر عیبى دارد؟! گفتم : نه ، دیگر یقین كردم كلیمى است .
گفت : آقا مگر نمى خواهى مبل ما را تعمیر كنى ؟ گفتم : نه مسئله اى ندارد، گفت : پس چرا این سؤ ال را كردى ؟ گفتم : یك شكى كردم و مى خواستم بدانم درست است یا نه ؟!.
رفتم بالا در را باز كردم و وارد طبقه دوم شدم ، چشمم به عكسى كه روى دیوار مقابل بود افتاد.
خوب كه توجه كردم ، دیدم عكس ((آقا حضرت قمر بنى هاشّم (ع ))) است (از آن عكسهایى بود كه ((حضرت عباس (ع ))) وارد شط فرات شده و دست مباركش یك پرچمى است و سوار بر اسب است ) تا به عكس نگاه كردم دیدم زیر عكس نوشته ((یا سیدى یا ابوالفضل یا عباس )) گفت : چیه تعجب كردى ؟!
از روى شوخى گفتم : ((اباالفضل )) ما.
گفت : نه ((اباالفضل )) ما. چون من زندگیم را از ((حضرت اباالفضل (ع ))) دارم .
این دختر و پسرم را كه مى بینى ، هر دوى آنها را از(( حضرت اباالفضل (ع ))) دارم ، از این (( عباس (ع ))) دارم سر این دخترم كه فرزند دوم من است همسرم توى بیمارستان مشكل پیداكرد. گفتم : صبر كنید حالا مى آیم ، آمدم با این آقا حرف زدم بعد برگشتم به بیمارستان دیدم بچه ام سالم است .(1)
اى كرده براه حق سر و دست فدا
از جسم شریفت شد اگر دست جدا
دست همه كائنات بر دامن تست
از دادن دست خود شدى دست جدا
اى كان حیا كنز ادب ادركنى
عباس على میر عرب ادركنى
اى رفته به بحر تشنه و ز عشق حسین
برگشته ز بحر تشنه لب ادركنى (79)


سزاى پلیس
جناب سلیل الاطیاب ، حجة اسلام ،(( آقا سید حسین آقا)) فرمود: عصر روز هشتم شوال سنه 1341 در شهر اردبیل ، توى مدرسه ملا ابراهیم نشسته بودم كه دیدم اهل شهر با اضطراب از همه طرف مى دوند، گفتم چه خبر است ؟!
گفتند:(( حضرت ابوالفضل (ع ))) به كسى غضب فرموده .
پس از تحقیق به این نتیجه رسیدم كه مالگیرى (مالیات بگیر) با دو پلیس به حكم نظمیه شهر به خانه ضعیفه اى كه پنج ، شش صغیر داشته رفته اند و آنها چیزى نداشتند، جز یك اسبى كه با آن امرار معاش مى كردند، آن اسب را بر میدارند كه ببرند.
ضعیفه هر چه التماس و در خواست مى كند كه ترا به (( حضرت ابوالفضل (ع ))) این اسب را نبرید چون من پنج ، شش صغیر دارم و این اسب نان آور ماست ...
پلیس ها دست مى كشند و بیرون مى آیند، در این اثناء پلیس خبیثى از راه مى رسد و به این دو نفر پلیس مى گوید: اینجا چه كار دارید؟
مى گویند: توى این خانه اسبى بود كه میخواستیم برداریم ، ضعیفه (( آقاحضرت عباس (ع ))) را واسطه
و شفیع قرار داده و ما هم از او دست برداشتیم .
پلیس خبیث به آن دو نفر پلیس دیگر رو ترشى كرده و داخل منزل ضعیفه مى شود و اسب را بیرون میآورد.
ضعیفه هر چه عجزو التماس و التجاء مى كند و(( حضرت عباس (ع ) ))را شفیع مى كند، آن خبیث اعتنایى نمى كند و مى گوید: ((حضرت اباالفضل از مردان سابق بوده كه مرده و تمام شده رفته اگر مى تواند بیاید و اسب را از من بگیرد و به تو برگرداند.))
ضعیفه مى گوید:(( یا اباالفضل )) خودت مى شنوى كه این خبیث چه مى گوید، اى فریاد رس بى چارگان خودت حكم كن .
در این اثناء همسایه آن زن ، كه پسر مجیدخان است مى آید و چهار هزار پول به پلیس خبیث مى دهد كه از اسب دست بردارد، ولى آن خبیث قبول نمى كند و اسب را از خانه خارج مى كند.
تقریباً بیست قدم جلو مى رود با خود مجیدخان مصادف مى شود و او هم چهارهزار اضافه مى دهد كه روى هم هشت قِران مى شود، باز آن خبیث قبول نمى كند و به یكى از آن دو پلیس مى گوید: بیا سوار شو و اسب را ببر.
تا آن پلیس خواست سوار شود آن پلیس خبیث به او مى گوید: چرا من دارم اینطورى مى شوم ؟! یك عطسه و دو سرفه مى كند، فورى رویش سیاه مى شود و به زمین مى افتد و به درك واصل مى شود.
آن دو پلیس دیگر تا این منظره را مى بینند پا به فرار مى گذارند و به نظمیه رفته و خبر مى دهند، نظمیه مى گوید: قضیه پنهان شود و كسى متوجه نشود.....
تمام مردم براى تماشا ازدحام كرده بودند، در این موقع پلیسها سر مى رسند و خلق را پراكنده كرده و نعش آن خبیث را به خانه خودش مى برند و غسل مى دهند،
رئیس قزاق خبردار شده حكم مى كند كه بروند جنازه او را بگیرند و بگذارند مردم ببینند. قزاقها هم مى آیند. دم مقبره شیخ صفى و مقابل پلیسها مى ایستند و جنازه را كه مى خواستند دفن كنند، ممانعت كرده و كفنش را پاره پاره نموده كه مردم تماشا كنند.
بنده و آقا سیّدجوادو آقا سید ابراهیم توى مدرسه و خانه بودیم كه گفتند: نعش او را قزاقها آوردند، توى میدان عالى قاپو مقابل مقبره شیخ انداختند كه مردم تماشا كنند. ما هم رفتیم كه ببینیم ، جمعیت زیادى بود كه با سختى و زحمت خودمان را به نعش آن خبیث رسانیدیم ، دیدیم صورت نحسش ‍ مثل آلبالو سیاه شده و از شدت تعفن نتوانستیم دقیقه اى توقف كنیم .
بعضى از تجار موثق گفتند: دیدیم دهنش مثل سگ شده بود و تمام مردم از زن و مرد بزرگ و كوچك به تماشا آمده بودند و به جنازه اش سنگ مى زدند و تا عصر بود. بعد پایش را با طناب بستند و به بازار و خیابانها و كوچه ها و محله ها گردانیدند و هنگام غروب بدن نحس او را كنار صحرا در چاهى انداختند و آن را پر از خاك كردند.(80)
ایكه نور دل مائى بابى انت وامّى
بر همه درد دوائى بابى انت و امّى
نو گل باغ رسولى میوه قلب بتولى
ثمر نخل وفائى بابى انت و امّى
تو سراپاى جلالى پدر فضل و كمالى
پسر شیر خدایى بابى انت و امّى
ادب از حلقه بگوشانِ سر كوى وفایت
كه همه مهر و وفائى بابى انت و امّى
تو چه جسمى تو چه جانى توچه مهرى توچه ماهى
كه چنین جلوه نمائى بابى انت و امّى
تو علمدار حسینى تو بهین یار حسینى
صاحب تیغ و لوائى بابى انت و امّى
هر شهیدى ز مقام تو خورد غبطه به محشر
كه تو شمع شهدائى بابى انت و امّى (81)


پول با بركت
سید بزرگوار و جلیل القدر(( حضرت حاج آقاسید ولىّ الله طبسى رضوان الله تعالى علیه )) فرمودند: در اواخر دولت عثمانى كربلا غرق در بلا و ابتلا و گرفتارى بود و اهالى آن با حكومت (در واقعه حمزه بیك كه معروف بود) در مجادله بودند.
من با چند سر عائله در نهایت فقر و سختى بسر مى بردیم . ضمناً هر هفته عصرهاى جمعه روضه مان ترك نمى شد و هر چه كه مى توانستم و اقتضاى حال بود و لو خرما به مجلس مى آوردم .
یك هفته اى قدرى خرماى زاهدى براى مجلس ذخیره كرده بودم ، از قضاء چند نفر از اعراب توابع كربلا كه از ترس جنگ به (( آقا حضرت عباس (ع ))) پناهنده شده بودند، مهمانى به منزل ما آمدند. (چون خانه ما در جوار آن حضرت بود).
در خانه چیزى نبود مجبور شدم با خرماهاى زاهدى از آنها پذیرائى كنم .
چند روز از این ماجرا گذشت ، صبح جمعه شد، رفتم توى فكر روضه و تهیه وسائل آن ، به خانه یكى از رفقاء رفتم كه دو قران از او قرض بگیرم ، ولى متاسفانه نداشت ، وقت برگشتن وارد صحن ((حضرت سیدالشهداء (ع ))) شدم ، با خودم گفتم : غنیمت است تاینجا كه آمدیم یك زیارتى هم بكنم . بعد از اینكه از حرم بیرون آمدم ، با ازدحام مردم كه از طرف خیمه گاه به طرف صحن بود. مواجه شدم ، چون منزل آسیدعلى مسئله گو از توپ صدمه دیده بود، متزلزل شده . و از صداى تخریب آن مردم خیال كردند توپ دیگرى زده شده لذا ازدحام به درون دالان صحن فشار میآوردند.
در این شلوغى پوست ساق پایم خراش برداشت كه ناچاراً از طرف كوچه و بازار به خانه برگشتم ، همینطورى كه داشتم میرفتم دلم شكست ، گفتم : بهتر است كه به حرم (( حضرت ابوالفضل (ع ))) مشرف شوم ، و عرض حال كنم . آمدم محل خراشیدگى را شستم و بعد بحرم حضرت پناهنده شدم ، توى حرم كسى جز دو كبوتر نبود.
گفتم : مولاى من ، پایم مجروح شده ، تا مخارج خودم را از شما نگیرم دست برنمى دارم ، مجلس روضه دارم و وسائل آن مهیا نیست ، تا فرجى نرسانى بیرون نمى روم .
با خودم گفتم : یك دو كلمه روضه بخوانم شاید فرجى برسد، ایستادم و شروع به روضه خواندن كردم ، یك وقت متوجه شدم كه اگر كسى بیاید و بگوید براى كه روضه مى خوانى ؟ چه بگویم ؟!
روضه نخواندم و مشغول نماز هدیه شدم .
از نماز كه فارغ شدم ،(( دیدم كنار دیوارى كه متصل به من بود یك دسته دوقرانى گذاشته شده مثل صرّافها كه روى میز و صندوق هایشان مرتب و دسته بندى شده مى چینند بود.))
گفتم :((بَه بَه مولاى خودم (( ابوالفضل (ع ))) مرحمت فرموده چون اگر از جیب كسى ریخته شده بود پخش مى شد و به این خوبى دسته كرده و مرتب روى زمین قرار نمى گرفت ،)) به هر حال آنها را برداشتم و به منزل بردم و توى صندوق گذاشتم و از این ماجرا به كسى چیزى نگفتم . ((تا یك سال هر وقت پول مى خواستم از آن پولها برمى داشتم و خرج مى كردم )) و روزهاى جمعه هم مجلس روضه ام از صبح تا ظهر طول مى كشید و غیر چاى و نان و سیگار و قلیان یك حقه شیر مصرف مى شد.
پرسیده شد: روزى چقدر مصرف خانه است ؟ گفتم : نمى دانم ، لیكن بعضى اوقات مى شد كه سه چهار عدد دوقرانى برمى داشتم و زندگیم را مى چرخانیدم و چون خیلى كم از جایى به من پول مى رسید مدت یك سال هیچ التفاتى نداشتم ، تا اینكه یك روز گفتم :خوب است كه پولها را بشمارم ببینم چقدر است ؟! وقتى شمردم دیدم هفتاد و دوقرانى بود. بعد از آن پولها تمام شد و دیگر از آن پولها خبرى نشد.(82)
تو علمدار حسینى تو بهین یار حسینى
صاحب تیغ و لوائى بابى انت و امّى
هر شهیدى ز مقام تو خورد غبطه به محشر
كه تو شمع شهدائى بابى انت و امّى
روز حاجت همه محتاج تو از عارف و عامى
چون على عقده گشائى بابى انت و امّى
منصب ساقى كوثر به تو تفویض شد آرى
ساقى كرببلائى بابى انت و امّى
خوش بود بر تو دل زینب مظلومه كه داند
یاور آل هُدائى بابى انت و امّى (83)


خاك قبر عباس (ع )
((حاج شیخ )) اسماعیل نائب ، فاضل و عابد معاصر و داراى تالیفات فراوان كه اینجانب (شیخ على فلسفى ) افتخار شاگردى او را داشتم فرمود: متولى حرم ((حضرت ابوالفضل (ع ))) فرمود: من به گوش دردى مبتلا شدم و كارم كم كم به جایى رسید كه تمام دكتراى بغداد از طبابت من عاجز شده و به من توصیه كردند كه به بیمارستان هاى خارج بروم .
در یكى از بیمارستانهاى خارج ، تحت برنامه ، بسترى شدم و پس از معاینه و آزمایش ، اعضاى شوراى پزشكى گفتند: باید عمل جراحى شوم ، ولى گفتند: نود در صد امكان خطر وجود دارد.
گفتم : امشب را به من مهلت بدهید تا فكرم را بكنم و جوابتان را بدهم . در آن شب خیلى ناراحت و غمگین شدم اماّ یكمرتبه با خودم گفتم : تمام مریضها از خاك كربلا شفا مى گیرند، و من كه خود متولىّ قبر مطّهر هستم ، از این فیض محروم باشم ، خوشبختانه قدرى از خاك قبر ((حضرت عباس (ع ))) با خود داشتم . ((با حال و توجه خاصى مقدارى از آن خاك را در گوشم ریختم و خوابیدم .
صبح دیدم دیگر چرك خارج نمى شود و درد آن ساكت شده .))
دكترها براى گرفتن پاسخ پیش من آمدند، گفتم : باز گوش مرا مورد آزمایش ‍ قرار دهید، اینها تا معاینه كردند، دیدند عارضه كاملاً برطرف شده ، فوراً كمیسیون پزشكى تشكیل دادند و در باب این معجزه بحثهایى كردند، در طول بحث نظریاتى داده شد و قرار شد نظر خودم را نیز در این مسئله جویا شوند.
من در جواب گفتم : ((من بوسیله خاك قبر حضرت ابوالفضل العباس (ع ) شفا پیدا كردم .))
با تعجب : گفتند: آیا از خاك ((آقا حضرت عباس (ع ))) چیزى باقى مانده ؟
گفتم : بله ، مقدارى كه داشتم به آنها دادم . ((سه روز تربت حضرت را در آزمایشگاه قرار دادند دیدند خاك و خون است اثر شفا در آن مى باشد.))
این چند وقتى كه در آن كشور بودم در همه مجالس و محافل از این معجزه و كرامت حرف زده مى شد و عده زیادى از كافران شیفته آن بزرگوار شده بودند و ((گروهى هم از نزدیك شاهد این قضیه بودند، به اسلام گرایش پیدا كردند.))(84)
از پى شكرانه خداى ابوالفضل
میكند از دل ، زبان ثناى ابوالفضل
هیچ نمى ارزد آن دلى كه نباشد
بهره ور از مهر و از ولاى ابوالفضل
زنگ ز داید ز دل نواى دل انگیز
دل به طرب آید از نواى ابوالفضل
بود چو عبد و مطیع بنده صالح
گشت رضاى خدا رضاى ابوالفضل
ذات خدا خون و خونبهاى حسین است
ذات حسین خون و خونبهاى ابوالفضل
شعله زند آتش از درون دل ما
چون بكند یاد كربلاى ابوالفضل (85)

درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


صفحات جانبی


نظرسنجی

    نظر شما درباره این وبلاگ ؟





آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :